چند شب پیش Online بودیم که مشاهده کردیم رئیس سازمان دام پزشکی مان ( اشکان مجللی ) هم Online شده، پس از گپ و گفتی که با هم داشتیم مرا به یلدا بازی فراخواند و چون ما ( پژمان شاه ) در جریان نبودیم که یلدا بازی چیست از وی پرسیدیم که آیا یلدا بازی هم مانند خاله بازی ست، که گفت: خیر قربان (قربانش را خودم می گویم). پس از سر زدن به وبلاگ اشکان تازه ما(پژمان شاه) فهمیدیم که جریان از چه قرار است. اما امروز که به قسمت نظرات وبلاگ خودم سر زدم دیدم که حسین نورانی نژادهم مرا به یلدا بازی فراخوانده با این دو فراخوان اراده فرمودیم که ناگفته های زندگی شگفت مان را بنویسیم. پس با دقت بخوانید:
1- روزی در هنگامه ی کودکی از طبقه ی چهارم ِ آپارتمان ِ محل زندگی مان بر سر ره گذران در پیاده رو ادرار (همان ش...) فرمودیم، جای بعضی از دوستان خیلی خالی بود.( جالب بود ، نه؟!!)
2- کمی که بزرگ تر شدم در یک درگیری خیابانی با آجر بر سر کسی کوبیدم که منجر به وخامت حالش شد و تا چند روز بستری بود.(دلمان برایش سوخت)
3- در همین روزگاران بود که برای خوش گذرانی دو لاستیک همه ی خودروهای پارک شده در کوچه مان را پنچر کردم.(خیلی حال داد)
4- یک بار هم سیلی بسیار محکمی در گوش مدیر دبیرستان مان نواختم که با شکایت مردک، مرا به زندان انداختند و تا یک هفته در ندامت گاه زندانی بودم و با رضایت ایشان آزاد شدم.(روزگار سختی بود)
5-اما مهم ترین ناگفته زندگی ام را که تا کنون برای کسی باز گو نکرده ام، برای اولین بار با صداقت تمام فاش می کنم، هر چهار مطلب بالا دروغ هایی بود برای سر کار گذاشتن شما و همه کسانی که به کنجکاوی( فضولی) در ناگفته های زندگی دیگران علاقه مند هستید.
سخنی شاهانه و البته حکیمانه از ما ( پژمان شاه ):
ناگفته های زندگی بهتر است ناگفته بماند

